تبليغاتX
عشق یا عادت


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:13 نويسنده نگار |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:11 نويسنده نگار |

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:0 نويسنده نگار |

با یه خنده شروع شد .

من خندیدم ، اونم خندید .

من بچه بودم ، اونم بچه بود . سرش رو بالا کرد

گفت : " دوستیم ؟"

گفتم : " دوست دوست . "

گفت : "(تا) کجا " ؟ گفتم : "دوستی که (تا) نداره ." گفت :" (تا) مرگ "! خندیدمو گفتم :"من که

گفتم :"(تا) نداره" گفت :"باشه ، (تا) پس از مرگ" ! گفتم :" نه نه نه (تا) نداره " ! گفت :" قبول ،

(تا) وقتی که همه دوباره زنده میشن ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز با هم دوستیم (تا) بهشت ،

(تا) جهنم ، (تا) هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ". خندیدم ، گفتم :" تو براش تا هر جا که دلت

می خواد یه (تا) بذار ، اصلا یک (تا) بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا (تا) نمی ذارم ."

نگام کرد ، نگاش کردم ، باور نمی کرد .

می دونستم ، اون می خواست دوستی ما حتما (تا) داشته باشه . دوستی بدون (تا) رو نمی فهمید

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:9 نويسنده نگار |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان تنها ماند طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد اگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی شاد کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب اب ز دریا نکنیم
+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:29 نويسنده نگار |

عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يك روياي نرم

عشق يعني يك بيابان خاطره
عشق يعني چهارديواري بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش كر
عشق يعني ديدني با چشم كور

عشق يعني غرقه گشتن در سراب
عشق يعني حلقه هاي بي حساب

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبي بي انتها

عشق يعني زرد تنها و غريب
عشق يعني سرخي ظاهر فريب

عشق يعني هر چه تنها ماندنيست
عشق يعني هرچه را دل كندنيست

عشق يعني يك سئوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب

عشق يعني تكيه بر بازوي باد
عشق يعني حسرتت پاينده باد

عشق يعني خسته بودن از فريب زندگي
عشق يعني درد بردن از غم بالندگي

عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او
عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:29 نويسنده نگار |


فراموشم کن


دستت را از دستهایم جدا کن ، سرت را از روی شانه هایم بردار ، و برای همیشه از

کنارم برو...

برو که دیگر نمیخواهم عاشق بمانم ، دلتنگت شوم و در انتظارت بنشینم!

برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده که برای تو بریزد!

خیلی خسته ام ، میخواهم با تنهایی باشم ، تنها در گوشه ای بنشینم و با خود درد دل

کنم!

برو ، برای همیشه ، فراموشم کن !

فراموشم کن زیرا به فراموشی ات می اندیشم!

اگر میخواهی گریه کنی ، در گوشه ای تنها بنشین و زار و زار گریه کن !

نمیخواهم چشمهایت را خیس ببینم و دلم برایت بسوزد!

دلم از سنگ شده ، دیگر یک ذره احساس در وجودم نیست !

بس است هر چه مرا با عشقت شکنجه دادی و مرا در آتش عشقت سوزاندی!

بس است هر چه سوختم و با عذاب عشقت ساختم!

رهایم کن ، آغوشت را دیگر برایم باز نکن ، دستانت را به سوی من دراز نکن زیرا همان

یک ذره غرورت را نیز خواهم شکست!

برو و برای همیشه اسم مرا از قلبت خط بزن و فکر با من بودن را از سرت بیرون کن!

دیگر نمی توانم غم و غصه های لحظه های با تو بودن را تحمل کنم ، هر لحظه به یادت

باشم و با خود بگویم ( این دیوانه کجاست؟ )

بس که به ساعت و ثانیه شمارش خیره شدم ، خسته شده ام ، بس که به انتظارت

نشستم تا تو بیایی دلشکسته شده ام....

دستت را از دستهایم جدا کن ، سرت را از روی شانه هایم بردار و برای همیشه

فراموشم کن!

فراموشم کن ، زیرا به فراموشی ات می اندیشم


 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:28 نويسنده نگار |

مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند
عینک ها نباید رنگی باشند ممکن است زندگی را زیباتر ببینی

خرمن زلفها باید سرپوش داشته باشند شاید فرهادها تیشه های

نو بسازند و مجنون های قرن بیست و یک دوباره زاده شوند

اما با مانتوی بلندو گشاد
وبا چادر مشکی هم زندگی نمود چرا که هنوز نفس کشیدن آزاد است

و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست
زندگی باید کرد میتوان حتی برقع پوشید مانند زنان افغانی

و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز
عبور کند شاید در خلوتگاه برقع را کمی بالا تر برد

به اندازه یک لبخند همراه یک هراس
و اگر عشق نباشد چه کسی گفته نمی توان زندگی کرد میشود

سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود

زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد سنگ دلش نمی گیرد دل ندارد که بخواهد دلی ببرد به رودخانه نیز نگاه نافرم نمی اندازد
سنگ آزاد آزاد است درد کوتاه کردن مانتوها نیست درد این نیست

که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند
درد این است از کنار هم میگذریم بی اعتنا و ساکت از کنار هم میگذریم و

در کنار هم راه نمی رویم
از هم دور می شویم و نمی اندیشیم شاید حرفی داشت حرفی نداریم و فریادهایمان را در قفس سکوت حبس نموده ایم نمیتوان اینگونه زندگی کرد چون ممکن است

نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند درد ما هستیم که گم شده ایم درد اوست که با چادر مشکی اش فرمان میراند و شوخی تاریخ را از یاد برده است. آخ تاریخ تاریخ لعنتی کاش شوخی هایت را لحظه ای بر باد میسپردی ............

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:15 نويسنده نگار |

 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم

بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند

می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک

سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست

روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك

در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند

روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

" هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث

مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

خداوند

آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم

من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...

آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولين عشق و عاشقی! يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدايی خيلی سخته! اين و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...

گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر شعور در پس ای

امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

 

ماه را بر لبانت مي نشاند

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:13 نويسنده نگار |

سلام به برو بچ باحال حالشو ببرین

+ تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:4 نويسنده نگار |

من تازه دارم معنی عشقو میفهمم بیایید عشق را با عادت اشتباه نگیریم