|
من او را رها کردم و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها می خواهم رها از تمام بندها و زنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من اینگونه خواستم هیچگاه به خاطره همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او در خود گرفتار بود ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او رها شدم ای سر چشمه ی محبت
نپرس
از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم
پنج سوال مهم در زندگی زناشویی بر اساس یه تحقیق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه!!...
سرشو گذاش رو شونم و بلند بلند گریه کرد.و یه چیزایی میگف
میگف: فکر می کردم باید دنبال کسی که ارزو داری بگردی اما نفهمیدم خودش میاد . وقتی هم گشتم همه جا دنبالش گشتم اما نمی دونستم بعضی جاهارو اصلا نباید می گشتم. به هر جایی رفتم اما نفهمیدم تو هر جا بخشی از وجودمو جا گذاشتم دنبال ادم رویاهام گشتم حتی تو نکبت و مردابی که مطمئنا اون اونجا هیچ وقت نبود . حالا دیگه این من اون منی نیست که اون ادم رویاها رو ارزو می کرد .حتی اگه ارزو هم کنه دیگه لیاقته اونو نداره . اومدم بهش نزدیک شم اما با هر قدم ازش دور شدم . و حالا حتی رویاش هم از خیالم رفته.
آدم دوربرش خیلی بود. خوب خودش هم خوشگل بود هم درس حسابی می خوند هم همه چیزش ردیف بود. 1 مدتی خووووووو ب شیطونی کرد. که تو این مدت من ازش خبر نداشتم تا همین چند وقت پیش که 1دفعه ای دیدمش . ردیف نبود.انگاری دلش خیلی پر بود. با هم رفتیم 1 قدمی بزنیم.ازش پرسیدم : - چه خبر؟ با حالت گرفته گفت : از دفعه اخری که دیدمت هیچ خبر به درد بخوری نی. ـچه می کنی ؟ میرم و میام فک کردم دوس نداره ازش سوال کنم واسه همین ساکت شدم. 1 مدتی که به سکوت گذشت بر گشتم طرفش دیدم چشمامش پر اشکه دلم ریخت روشو اونور کرد که اشکاشو نبینم پرسیدم چی شده بغضش 2برابر شد. سرشو گذاش رو شونم و بلند بلند گریه کرد.و یه چیزایی میگف. میگف: فکر می کردم باید دنبال کسی که ارزو داری بگردی اما نفهمیدم خودش میاد . وقتی هم گشتم همه جا دنبالش گشتم اما نمی دونستم بعضی جاهارو اصلا نباید می گشتم. به هر جایی رفتم اما نفهمیدم تو هر جا بخشی از وجودمو جا گذاشتم. دنبال ادم رویاهام گشتم حتی تو نکبت و مردابی که مطمئنا اون اونجا هیچ وقت نبود . حالا دیگه این من اون منی نیست که اون ادم رویاها رو ارزو می کرد .حتی اگه ارزو هم کنه دیگه لیاقته اونو نداره . اومدم بهش نزدیک شم اما با هر قدم ازش دور شدم . و حالا حتی رویاش هم از خیالم رفته. نمیدونستم چی بگم. هرچی میگفتم بدتر می شد . واسه همین سکوت کردم و شاهد تک تک اشکهاش شدم . و فقط تو دلم براش دعا کردم |
|