|
زخمی بر پهلویم است که خون می چکد و خدا نمک می پاشد ومن پیچ می خورم وتاب می خورم ودیگران گمانشان این است که می رقصم!!!!من این پیچ وتاب راو این رقص خونین را دوست دارم!زیرا به یادم می اورد که سنگ نیستم!چوب نیستم! خشت وخاک نیستم!!که انسانم
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزو هام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیدا کردنت، تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات، هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه |
|